تبلیغات اینترنتیclose
گروس، گلبرگ اول
پیچک ( گروس عبدالملکیان)
شعر و ادب پارسی

  پیراهنت 

         در باد تکان می خورد

                                این ،تنها پرچمی ست که دوستش دارم

 

                                                             عبد الملکیان
                                                       گــــــــــــــــــــــــــروس
                   



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


نفس بکش

**
 

دراز کشیده ام

زنم شعری از جنگ می خواند

همین مانده بود

تانک ها به تختخوابم بیایند

گلوله ها

خواب هایم را

سوراخ سوراخ

کرده اند

بر یکی از آنها چشم می گذاری

خیابانی می بینی

که برف پوستش را سفید کرده


کاش برف نمی آمد!

که مرز ملافه و خیابان پیدا بود


حالا

تانک ها

از خاکریز ملافه های تخت گذشته اند و

کم کم به خوابم وارد می شوند

: من بچه بودم

مادرم ظرف می شست

و پدر با سبیل سیاهش به خانه بر می گشت


بمب ها که می باریدند

هر سه بچه بودیم...


تصویرهای بعدی این خواب

خفه ات می کند

چشم هایت را ببند

لب بر این دریچه ی کوچک بگذار

و تنها نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش لعنتی!

نفس بکش !

نفس...!

دکتر سرش را تکان می دهد

پرستار سرش را تکان می دهد

دکتر عرقش را پاک می کند

و کوه های سبز

بر صفحه ی مانیتور

کویر می شوند

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 276

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

  
 
رودخانه خشک

**
 

وقتی کلید را

در جیب هایم پیدا نمی کنم

نگرانِ هیچ چیز نیستم


وقتی پلیس

دست بر سینه ام می گذارد

یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام

نگرانِ هیچ چیز نیستم


مثل رودخانه ای خشک

که از سد عبور می کند

و هیچکس نمی داند

که می رود یا باز می گردد

 

 

گروس عبدالملکیان
 

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 206

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 
کوچه های بن بست

** 

سرریز کرده این پاییز .

برف با لکه های نارنجی

بهار با لکه های زرد


فصل ها می گریزند

و خورشید

که هی غروب می کند

خرداد را پر از خون کرده.

ما

سراسیمه فرار می کنیم

و کوچه های بن بست

که آن قدر زیبا بودند

این قدر ترسناکند

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 199

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


اسب ها
 

**

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است


ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

یال نداشتیم

چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم


درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم


ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم


و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...


باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

شب است

هرکجای خاک...

 دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 314

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


تهران

 

**
 

علفزاز

با موهای سبزٍ ژولیده در باد

کوه

با موهای قهوه ایِ یکدست

رودخانه

با گیره های سرخِ ماهی

بر موهاش


هیچکدام را ندیده

حق دارد نمی خواند

این پرنده ی کوچک


تهران کلاه بزرگی ست

که بر سر زمین گذاشته ایم

 

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 191

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 
پارانویا
 

زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

 

از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.


اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم


نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

" خُب،

نقشت این بود"

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 200

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 
 
قایق کاغذی

**
 

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره ی آبی

یک جفت ...


کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی !


بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

و کودکی ام را غمگین کرد.

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد

آب ها به آینده می رفتند.


همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن

دانه های تسبیح ریختند :


من ... تو

کودکی ...


... قایق کاغذی

نوح ...

... آینده

...


تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دوردست فرستادمش

بعد با نوح

در انتظار طوفان قدم زدیم
 

 

 

  گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 228

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

هوا
 

**

هوا

که پیرهن پوشیده

هوا

که میز صبحانه را می چیند

هوا

که گوش می دهد به شعرهام


هوا

که لب بر لبم می گذارد

هوا

که داغم می کند

هوا

که هوایی ام کرده

هوا

که حواسش نبود،این شعر است

و از پنجره بیرون رفت .

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 186

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ملاقات::

 

**

 

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...


تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود


من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت


در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود


به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود...


بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی


پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچ کس نیامده است

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 226

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بدون نام

**
 

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 184

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

پرنده بی معرفت

**


 

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم

 در میان آن‌ها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم

 

 

گروس عبدالملکیان

برچسب ها : ,

موضوع : گروس، گلبرگ اول, | بازديد : 285

صفحه قبل 1 صفحه بعد